X
تبلیغات
رایتل


یک روز که پیغمبر

در گرمی تابستان

همراه علی(ع)می رفت

در سایه ی نخلستان

 

دیدند که زنبوری

از لانه ی خودزدپر

آهسته فرود آمد

بردامن پیغمبر

 

 

بوسید عبایش را

دور قدمش پرزد

برخاک کف پایش

صدبوسه ی دیگرزد

 

 

پیغمبر از او پرسید:

«آهسته بگو جانم

طعم عسلت از چیست؟

هر چند که می دانم»

 

زنبور جوابش داد:

«چون نام تو می گویم

گل می کند از نامت

صد غنچه به کندویم

 

تا یاد تورا هرشب

چون گل به بغل دارم

هر صبح که برخیزم

در سینه عسل دارم

 

از قند و شکر بهتر

خوش تر زنبات است این

طعم عسل از من نیست

طعم صلوات است این

 




تاریخ : شنبه 26 مهر 1393 | 09:06 | نویسنده : بی بی ملیحه نجفی مقدم | نظرات (0)